تبليغاتX
خاطرات یه فرزانگانی آتیش پاره

خاطرات یه فرزانگانی آتیش پاره

امتحان عربي!!!!

زنگ دوم بود . زبان فارسي داشتيم و زنگ بعد هم عربي كه معلم اين دو تا درس هم يكيه! ما زنگ دوم نيشسته بوديم كه ييهو يكي از بچه ها اجازه گرفت رفت بيرون بعد از اين كه اومد تو كلاس نيشست ديديم بعد از چند دقيقه يكي از بچه هاي كلاس سوم تجربي۲ در كلاسمون رو زد نگو با معلمون كار داشت اين معلم ما هم پا شد از كلاس رف بيرون كه با دختره صحبت كنه و از اونجايي كه سوالات عربي اماده روي ميز بود يكي از بچه ها درجا پا شد رف كه يكي از اون ورقه ها رو برداره و يكي هم رف جلوي در واستاد (رفيق هموني كه رفته بود سوالارو كش بره) كه معلم ييهو نياد تو كلاس !

رفيقم يگانه سوالارو برداشت اومد نيشست ولي ديد اينا سوالاي كلاس ديگه سبه خاطر همين پا شد رفت يكي ديگه برداره كه از شانس اونم ماله يه كلاس ديگه بود !حالا ما رو مي گي از شدت تپش قلب كم مونده بود پس بيوفتيم (منظورم بقيه ي بچه هاي كلاس)كه هي بهش مي گفتيم بابا بي خيال واسه خودت شر درس نكن بيا بشين!ولي خداييش اين ۲ تا رفيق خيليييييييييي پر دل و جرئت ان!

كه آخرش اومد نيشست  ومعلم  هم اومد تو  ولي اين ۲ نفر نمي تونستن كه راحت بشينن به خاطر همين يكيشون پا شد رفت بيرون كه ۲ باره به يه نفر بگه كه بياد به يه بهانه اي معلم رو بكشه بيرون  كه اين بار وقتي كه يگانه مي خواست بره بيرون

معلمون شك كرد گف:بيرون چي هس كه هي مي خواين برين بيرون ؟كه يگي گف خانم استرس امتحانه عربيه!اين بار كه ۲ باره معلم به يه بهانه اي رف بيرون ۲باره يگانه اينا همون عمليات انجام دادن و عمليات با موفقيت انجام شد! بعدش هم داديم به ۲-۳ نفر از بچه ها كه عربيشون خوبه جواب ها رو بنويسن و زنگ تفريح تو كلاس جواب ها رو بخونن كه كل كلاس حفظ كنن ! با اين حال چن تا از سوالا يادمون رقته بود(اوج خنگيه كلاس) كه توسط امداد هاي غيبي تونستيم بنويسيم !هر چند چشمون آب نمي خوره كه حداقل واسه يه بار هم كه شده ۲۰ بگيريم!

دلتون بسوززه ه ه ه !شما تا حالا يه همچين امتحاني دادين!؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 18:25  توسط یه فرزانگانی  | 

سال جدید

سلام

اين سال هم كم كم داره تموم ميشه و ديگه لحظه هاي آخره و ما هم داريم به كم كم  به سال جديد نزديك مي شيم.

بياييد با اومدن سال جديد هر چي كينه از هم ديگه داريم بذاريم كنار با هم صميمي شيم درسته بخشيدنه بعضي گناه ها خيليييي سخته ولي بياييد امتحان كنيم مثلا واسه خودم بخشيدنه يه نفر   واقعا سخته ولي سعي خودم رو مي كنم

اميدوارم تو اين سال جديد يه سري برنامه ريزي هايي جديد واسه خود مون بكنيم و براي عملي كردن اين برنامه ريزي ها تلاش كنيم . بياييد بهتر شيم سعي كنيم كمتر حرفي بزنيم كه باعث ناراحتي يه بقيه شيم هر چند خدا رو شكر من هميشه سعي كردم دل كسي رو نشكونم و هر وقت خدايي نكرده اين اتفاق افتاده سعي كردم زود از دلش در بيارم

بياييد سر سفره ي هفت سين براي سلامتيه مريض ها دعا كنيم سال پيش اين موقع ما خودمون تو بد وضعيتي بوديم عمو بزرگم مريض بود ۳ ماه تمام رو تخت بيمارستان ها بود دختر عمو هام اصن از عيد امسال چيزي نفهميدن

از يه طرف مامانم قلبش رو عمل كرده بود واقعا سخت بود هر وقت به اون روزا فك مي كنم گريم مي گيره ما سال پيش سال سختي رو گذرونديم و امسال خدا رو شكر هيچ مشكلي نداريم و هم عموم و مامانم خوب شدند  من الان مي فهمم اونايي كه رو تخت بيمارستانن يا اطرافيانشون چي مي كشن پس بياين براي سلامتيه همه ي مريض ها دعا كنيم

بياييد براي موفقيت همديگمون دعا كنيم چون تنها چيزي كه به نظر من مامان بابا هامون رو خوشحال می کنه موفقیت های ماس

بیایید دعا کنیم که این آخرین سالی باشه که بدون امام زمان سال رو تحویل می کنیم!

بیایید برای سلامتیه مامان بابا هامون که همیشه سایشون بالا سرمون باشه دعا کنیم !

و اینکه امیدوارم ۲ تا از دوستام که از المپیاد قبول شدن از مرحله ی دوم  هم قبول شن!

خیله خوب دیگه امیدوارم سالی پر از خوبی و خوشی رو پست سر بگذارید و به همه ی آرزو هاتون برسید و بتونید همه ی تصمیم گیری هایی که برای سال جدید رو کردید عملی کنید

و اینکه یادتون نره واسه ما کنکور ی های ۹۱ ی هم  دعا کنید!

عیدتون پیشاپیش مباررررررررک

دعا هم یادتون نره هاااااااااا

خدافظ تا بعد از عید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 18:46  توسط یه فرزانگانی  | 

كيك روز مهندس

عكس كيك روز مهندس امسالمون رو گذاشتم

خوشگله؟؟؟؟؟؟

قابل توجه كه امسال يه تيكه هم به دفتر نداديم و همشو خودمون خورديم كه بعدش هممون حالمون داشت به هم مي خورد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 14:51  توسط یه فرزانگانی  | 

روز مهندس

سلووووووووووووووم

روز مهندس رو به مهندسين آينده تبريك مي گم

والان يه شعر تركي به مناسبت روز مهندسي مي ذارم اميدوارم خوشتون بياد

دودورو دودود مهنديس

هر شئ بيلر مهنديس

داغلاري سؤچر مهنديس

گؤلري دلر مهنديس

پولو چؤخ سؤر مهنديس

هورااااااااااااااا !!!!به افتخار خودتون يه كف مرتب

مي خواستم كيك روز مهندس سال پيش رو بذارم حيف كه عكسش از كامپيوترم پاك شده

خيله خوب خدافظ

باي تا آپ بعدي

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 13:57  توسط یه فرزانگانی  | 

سلاااام

خوبين؟

من كه خوب نيستم دارم ديوونه ميشم فكر كنكور ديوونم كرده فكر مدرسه،درگيري با مدير و...

ولي بيشتر از همه فكر اينكه من مي تونم از كنكور با يه رتبه ي خوب از يه دانشگاه خوب قبول شم يانه!؟!؟فكر اينكه ۱سال و نيم كمتر با كنكور فاصله دارم و...

اين كنكور لعنتي يه مدته فكر و ذكرم رو مشغول كرده طوري شده بود كه يكي از دوستاي گلم انقدر ناراحت بود كه مي گفت:مريم مواظبه خودت باش داري از دست ميريااااا!تو كه اين همه بيخيال بودي چرا اينجوري شدي دختر؟؟؟؟مي خوام فقط با يكي بشينم حرف بزنم وگريه كنم تا خالي شم

 

يكي كمكم كنه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 17:18  توسط یه فرزانگانی  | 

كارنامه ي اعمال

سيلاااام

يادتونه ديگه راجع به انضباطم چي گفتم ؟؟؟؟

گفتم به خاطر اختشاشات اخير انضباتمون رو كم مي دن الان دقيقا انضباط همه سوم ها رو دادن ۱۹.۵

واسه پيش ها هم بر مبناي ۱۸ بود و چن نفري هم كه قرص تو سماور معلم ها انداخته بودن انضباطشون شده ۱۵-۱۶

به مدير جديدم مي گيم چرا اين كارو كرديد مي گه اينجوري صلاح ديدم

اصن اين جواب قانع كننده ش ما رو كشته ديگه

خيله خوب اومدم فقط اينو بگم و برم ديگه

درضمن اين دفه ي سوممه كه انضباطم كم شده

۱ بار سال اول راهنمايي

۱ بار سال پيش

يكي هم امسال

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 14:50  توسط یه فرزانگانی  | 

سلا علكم

بالاخره اين امتحاناي لعنتي تموم شد امروز آخرين امتحان يعني رايانه رو داديم و خلاص

و اما از شنبه ديگه بايد منتظر نامه اعمالمون باشيم ....

هرچند گفتن شايد شنبه بدن !درسته من امسال حول و حوش ۶۰-۷۰ صدم پيشرفت كردم ولي انتظار بيشتر از اينا رو داشتم كه اين هندسه ي لعنتي ر...  تو كارنامم  (سال پيش معدلم ۱۸ و خورده اي بود)

راستي مي گفتم مدير رو با اردنگي انداختيمش بيرون  الان يكي اومده لنگه ي مدير قبلي البته  فرق اين مدير با قبليه اينه كه اين مدير يه خورده با عطوفت رفتار مي كنه

خوب بايد هم خوب رفتار كنه و به حرفامون گوش كنه و الا سر اين مدير هم بلايی رو مي ياریم كه سر مدير قبلي آورديم

يني با آبرو ريزي مي ندازيمش بيرون

راستي يادتونه گفتم اول هاي سال اعتصاب كرديم

الان مي گن به خاطر اون اعتصابات شايد انضباطامون رو كم بدن

فقط يه مشكلي كه اينجاس همه ي كارايي رو كه كرديم با تاريخ دقيقش تو دفتر انظباطي درج كردن

فقط از اين مي ترسيم كه واسه دانشگاهمون مشكل بشه !هر چند الان يه كاري كرديم كه ديگه بايد پاش واسيم

پسهر چه بادا باد!!!!!

راستي يادتونه ساندويچ هامونو ازمون گرفتن اون ساندويچ ها رو به اداره گزارش دادنااا

گفتن اينا واسه رفتن مدير جشن گرفتنخوب گشنگي ما چه ربطي به مدير داشت هااان؟؟؟!!!

خوب هر چند بي ربطه  بي ربط هم نبود

موفق باشيد

خدافظ تا آپ بعدي

از كسايي هم كه نظر مي ذارن خيلي ممنونم

راستي يه روزم وقت كنم ميام راجع به تقلبات شيرينمون مي نويسم  كه جز بهترين كارايي كه تو مدرسه انجام ميديمو  خاطره ميشه

 فعلا كه حالشو ندارم بنويسم ولي در اسرع وقت حتما مي نويسم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 16:45  توسط یه فرزانگانی  | 

موفقيت بزرگ

حول و حوش ۲ ماه و خورده اي بود كه ما با مدرسه و معلم و مخصوصا مدير درگير بوديم

هي اين ور مي رفتيم و اونور مي رفتيم بلكه يه كاري واسه مدرسه بكنيم كه چند روز پيش شنيديم معلم هاي زيست و شيمي نمي خوان بيان مدرسمون !البته اين معلم ها اصن معلم كلاس ما نبودن ولي بهترين هاي شهر بودن كه كلاس ها ي ديگه مي رفتن !به خاطر همين بچه هاي سوم تجربي و دوم تجربي به خاطر نيومدن اين معلما ريختن بيرون و رفتن تو وضو خونه با موبايلشون زنگ زدن به رئيس آموزش و پرورش شهرمون و خيلي ها ي ديگه كه مشكلمون رو بهشون بگن

و اونا هم قرار شد بيان مدرسمون و ما هم گفتيم الان بهترين وقته كه ما هم به اونا اضافه بشيم و راجع به معلم هاموي خودمون يعني معلم شيمي و حسابان مون بهشون بگيم

وما هم نرفتيم كلاس و اون زنگ شيمي داشتيم و خلاصه رفتيم كلي از مشكلاتمون رو گفتيم  مخصوصا درباره ي مديرمون گفتيم كه اونا هم يه خورده بعد گفتن مديرتون بازنشسته شده البته اونا اينجوري گفتن ولي مدير رو بازنشسته كردنش

مارو ميگي همين جمله رو كه گفتن ما داشتيم بال در مي آورديم اصن نمي تونستيم فكرشم بكنيم كه به همين زودي مديرمون رو اخراج كنن خلاصه كلي ذوق كرده بوديم

كه فرداش يكي از بچه ها آبنبات چوبي آورده بود مدرسه به خاطر رفتن مدير

ومنم كلي چيپس و پفك برده بودم

واسه فوق برنامه هم اسمامون رو نوشتيم كه بريم از بيرون ۱۷ تا ساندويچ بگيريم كه ناظم فهميد و ساندويچامونو گرفت و به خونه ي ۲ تا از بچه ها كه  رفته بودن ساندويچ بگيرن زنگ زد و هر چي خواسته بود بهشون گفته بود

ولي خوب همش خاطره ميشه....

مهم اينه كه فعلا تونستيم اون مدير رو  پس از ۲ ماه تلاش بندازيمش بيرون

ما اينيم ديگههههه

خلاصه هر كي با مديرش مشكل داشت مي تونه به ما مراجعه كنه تا مشكلش رو حل كنيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 15:4  توسط یه فرزانگانی  | 

بدبختی های مدرسههههه

دوباره اومدم

هر چند هی می اومدم ولی حس آپ کردن نداشتم

خوب ما چند وقتیه یعنی از اول مهر سر معلم آقا دعوا داشتیم که واسمون معلم آقا بیارن چون این معلم هامون هیچی حالیشون نیس

همه جا جار زدیم به این اداره به اون اداره همه جا گفتیم ولی کیه که به حرف ما گوش کنه

البته همه می گن مدیرتون اگه بخواد می تونه معلم اقا بیاره و ما هیچ کاره ایم و آوردن معلم آقا واسه مدارس خاص مانعی نداره ولی معلممون لج کرده و میگه نمی یارم که نمی یارم

جالب اینجاس که یه نفر گفته آوردن معلم آقا حرام است !واقعا متاسفم واسه کسایی که یه همچین افکار هایی دارن

خلاصه چند جلسه هم کلاس نرفتیم با مدیر دعوا کریدیم معلم فیزیک و حسابانمون لج کردن چند جلسه نیومدن

خلاصه وضع خیلی خراب بود

و بعد از ما هم بقیه ی کلاس ها اعتصاب کردن و چون همه ی اتفاقات مدرسه رو از چشم ما می دیدن با ما لج می کردن رو اعصابمون راه می رفتم و بهونه پیدا می کردن که از انضباطمون کم کنن  البته اینکار ها رو الان هم می کنن

خلاصه هیچی....آخرش هم به هیج جا نرسید

که بیخیال شدیم تا چند رو ز پیش که رای گیری شورا ها بود که دیدیم اومدن شاگرد ها ی خودشون رو نفر اول دوم سوم کردن و منو و رفیقم  رو نفر چهارم و پنجم در صورتی که به نفرات اول دو م و سوم کم مونده بود خودشون هم به خودشون رای ندن خلاصه رفتیم با مدیر دوباره دعوا کردیم

هر چند رئیس شورا شدن اصلا برامون مهم نبود فقط می خواستیم   بهشون بگیم که حتی چرا تو این رای گیریه کوچیک هم تقلب می کنین؟؟؟ خلاصه اعصابمونو ریخته بودن به هم

میدونین چیه از اینکه نتونستم به مدیر زور بگم اعصابم خورد میشه یعنی دارم دیوووووووووونه میشم

که تو روی آدم نگاه می کنه و خیلی راحت  دروغ و زور میگه بهمون

خلاصه تصمیم گرفته بودیم مثه اشباح سیاه یه لباس سیاه بپوشیم با روبنده های سیاه و بریم با اسلحه مدیر رو بکشیم و صندوق رای رو از دفتر بدزدیم

ولی اگه آیندم برام مهم نبود با مدیر انقدر یکی به دو می کردم تا حرف خودم رو به کرسی بنشونم و حتی باهاش دعوای فیزیکی کنم و چون مدیرمون از اون هایی هست که واسمون پرونده درست کنه و بدبختمون کنه و به خاطر ترس از آیندم نمی تونم کاری بکنم

راستی دست خواهرم هم خوبه خوب شدش

خواهشا وقتی یه سری می زنید یه نظری هم بدید

فعلا بای تا چند ماه بعد البته بگمااااا می یام نظرات رو می خونم ولی آپ نیکنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 15:18  توسط یه فرزانگانی  | 

باز شدن مدرسه ها

سلام من ۲ باره اومدم

یه هفته بود رفته بودیم مسافرت !رفته بودیم تهران! بعدش هم آماده شدن واسه مدرسه و اینجور چیزا

من شاید از این به بعد به زور بتونم ماهی ۱ بار آپ کنم

خوب همونطور که می دونید امسال سومم و باید یواش یواش خودم رو واسه کنکور لعنتی آماده کنم

همچنین که امسال نهایی ام و یه کار های دیگه هم می خوام بکنم که دیگه وقت کم می یارم

راستی امسال خواهر کوچولوی گلم یعنی فردا میره کلاس اول و جشن شکوفه ها و ما هم می خوایم باهاش بریم

و این که خواهر کوچولوم دستش سوخته دعا کنید که زود تر خوب بشه آخه به خاطر سوختن دستش خیلییییییی تاراحته 

خوب خدافظ تا بعد

موفق باشید دوستای گلم

دلم برای شما و اینترت خیلیییییییییی تنگ میشه

اگر هم جمله بندی هام یه خورده ایراد داشت دیگه به بزرگیه خودتون ببخشید

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 16:36  توسط یه فرزانگانی  |